هر دو از صفوف خود جدا شدند ودر میان دو صف با هم به مذاكره پرداختند.
ذوالكلاع: من به این جهت تو را دعوت كردم كه در گذشته (در دوران حكومت عمر بن الخطاب) از
عمروعاص حدیثی شنیدهام.
ابونوح: آن حدیث چیست؟
ذوالكلاع: عمروعاص گفت كه رسول خدا فرمود: اهل شام واهل عراق با هم روبرو میشوند، حق و
پیشوای هدایت در یك طرف است و عمار نیز با آن طرف خواهد بود.
ابونوح: به خدا سوگند كه عمار با ماست.
ذوالكلاع: آیا در جنگ با ما كاملا مصمم است؟
ابونوح: بلی، سوگند به خدای كعبه كه او در نبرد با شما از من مصمم تر است. و اراده شخص من این است
كهای كاش همه شما یك نفر بودید وهمه را سر میبریدم وپیش از همه از تو آغاز میكردم، در حالی كه تو
فرزند عموی من هستی.
ذوالكلاع: چرا چنین آرزویی داری، در حالی كه من پیوند خویشاوندی را قطع نكردهام وتو را از اقوام نزدیك
خود میدانم ودوست ندارم تو را بكشم.
ابونوح: خدا در پرتو اسلام یك رشته از پیوندها را بریده وافراد از هم گسسته را به هم پیوند داده است. تو
ویاران تو پیوند معنوی خود را با ما گسستهاید. ما بر حق وشما بر باطل هستید، به گواه اینكه سران كفر
واحزاب را یاری میكنید.
ذوالكلاع: آیا آمادهای كه با هم به درون صفوف شام برویم؟من به تو امان میدهم كه در این راه نه كشته
شوی ونه چیزی از تو گرفته شود ونه ملزم به بیعت گردی، بلكه هدف این است كه عمروعاص را از وجود
عمار در سپاه علی آگاه سازی، شاید خدا میان دو لشكر صلح وآرامش پدید آورد.
ابونوح: من از مكر تو ویاران تو میترسم.
ذوالكلاع: من ضامن گفتار خود هستم.
ابونوح رو به آسمان كرد وگفت: خدایا تو میدانی كه ذوالكلاع چه امانی به من داد.تو از آنچه در دل من
است آگاه هستی؛ مرا حفظ كن. این را گفت وبا ذوالكلاع به سوی سپاه معاویه گام برداشت. وقتی به
مقرعمروعاص ومعاویه نزدیك شد مشاهده كرد كه هر دو مردم را به جنگ تحریك میكنند.
ذوالكلاع رو به عمروعاص كرد وگفت: آیا مایلی با مردی خردمند وراستگو در باره عمار یاسر مذاكره
كنی؟
عمروعاص: آن شخص كیست؟
ذوالكلاع اشاره به ابونوح كرد وگفت: او پسر عموی من و از اهل كوفه است.
عمروعاص رو به ابونوح كرد وگفت: من درچهره تو نشانهای از ابوتراب میبینم.
ابونوح: بر من نشانهای از محمد صلی الله علیه و آله و سلم ویاران اوست وبر چهره تو نشانهای از
ابوجهل وفرعون است. در این هنگام ابوالاعور، یكی از فرماندهان سپاه معاویه برخاست وشمشیر خود
را كشید وگفت: این دروغگو را كه نشانهای از ابوتراب بر او هست باید بكشم كه تا این حد جرات دارد كه
در میان ما به ما دشنام میدهد.
ذوالكلاع گفت: سوگند به خدا، اگر دستبه سوی او دراز كنی بینی تو را با شمشیر خرد میكنم. این مرد پسر
عموی من است و با امان من وارد این جرگه شده است. او را آوردهام تا شما را در باره عمار، كه پیوسته
پیرامون آن به جدال برخاستهاید، آگاه سازد.
عمروعاص: تو را به خدا سوگند میدهم كه راستبگویی.آیا عمار یاسر در میان شماست.
ابونوح: پاسخ نمیگویم مگر اینكه از علت این سؤال آگاه گردم. در حالی كه گروهی از یاران پیامبر با ما
هستند كه همگی در نبرد با شما مصمماند.
عمروعاص: از پیامبر شنیدم كه عمار را گروه ستمگر میكشد و بر عمار شایسته نیست كه از حق
جدا گردد وآتش بر او حرام است.
ابونوح: به خدایی كه جز او خدایی نیست سوگند كه او با ماست واو بر قتال با شما آماده است.
عمروعاص: او آمادهنبرد با ماست؟!
ابونوح: بلی، سوگند به خدایی كه جز او خدایی نیست كه در نبرد جمل به من گفت كه ما بر اصحاب جمل
پیروز میشویم ودیروز به من گفت: اگر شامیان بر ما هجوم بیاورند وما را به سرزمین «هجر» برانند
دست از نبرد بر نمیداریم، زیرا میدانیم كه ما بر حق وآنان بر باطلند وكشتگان ما در بهشت وكشتگان
آنان در دوزخاند.
عمروعاص: میتوانی كاری انجام دهی كه من با عمار ملاقات كنم؟
ابونوح: نمی دانم، ولی كوشش میكنم كه این ملاقات انجام بگیرد. ازاین جهت، از آنان جدا شد ودر میان
سپاه امام علیه السلام به سوی نقطهای كه عمار در آنجا بود رهسپار گردید و سرگذشت خود را از آغاز
تا پایان برای او شرح داد وافزود كه یك گروه دوازده نفری كه عمروعاص یكی از آنهاست میخواهند با
تو ملاقات كنند.
عمار آمادگی خود را برای ملاقات اعلام كرد. سپس گروهی كه همگی سواره نظام بودند به آخرین نقطه
از سپاه امام حركت كردند ومردی به نام عوف بن بشر از گروه عمار جدا شد وخود را به قلمرو سپاه شام
رسانید وبا صدای بلند گفت: عمروعاص كجاست؟ گفتند: اینجاست. عوف جایگاه عمار را نشان داد. عمرو
درخواست كرد كه عمار به سوی شام حركت كند. عوف پاسخ داد كه از حیله وخدعه شما در امان نیست.
سرانجام قرار شد كه هر دو نفر، در حالی كه آن دو را گروهی حمایت كنند، در میان دو خط به مذاكره
بپردازند، هر دو گروه به سوی نقطه مورد توافق حركت كردند ولی احتیاط را از دست ندادند وبه هنگام پیاده
شدن دستهایشان در حمایل شمشیرها قرار داشت. عمرو، به هنگام دیدار عمار، با صدای بلند به گفتن
شهادتین آغاز كرد تا از این طریق علاقه خود را به اسلام ابراز دارد. ولی عمار فریب او را نخورد وفریاد
كشید: ساكتشو، تو در حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وپس از او، آن را ترك كردی، اكنون
چگونه به آن شعار میدهی؟ عمروعاص با بیشرمی گفت: عمار، ما برای این مسئله نیامدهایم. من تو را
مخصلترین فرد در این سپاه یافتم وخواستم بدانم كه چرا با ما جنگ میكنید، در حالی كه خدا وقبله وكتاب
همهما یكی است.
عمار پس از گفتگوی كوتاهی گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به من خبر داده است كه من
با پیمانشكنان و منحرفان از راه حق نبرد خواهم كرد. با پیمانشكنان نبرد كردم و شما همان منحرفان از
راه حق هستید و اما نمیدانم خارجان از دین را درك میكنم یا نه. سپس رو به عمرو كرد وگفت: ای عقیم،
تو میدانی كه پیامبر در باره علی گفت كه: «من كنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد
من عاداه»
مذاكرات هر دو گروه، پس از گفتگویی پیرامون قتل عثمان به پایان رسید وهر دو از هم فاصله گرفتند و
به مراكز خود بازگشتند. (۷)
از این ملاقات روشن شد كه آنچه كه عمروعاص نمیخواست كسب آگاهی از شركت عمار در سپاه امام
علیه السلام بود، زیرا او سران سپاه علی علیه السلام را به خوبی میشناخت ولذا به تسلیم در برابر منطق
عمار به جدال وجنجال پرداخت ومسئله قتل عثمان را به میان كشید تا از او اقرار بگیرد كه در قتل خلیفه
دست داشته است واز این طریق شامیان ناآگاه را به شورش وادارد.
البته از بخت معاویه وعمروعاص بود كه ذوالكلاع قبل از عمار به قتل رسید، چه اگر بعد از شهادت عمار
یاسر او زنده بود دیگر عمروعاص نمیتوانستبا حرفهای بی اساس خود او را فریب دهد وخود او در میان
سپاه شام مشكل بزرگی برای معاویه وعمروعاص میشد. لذا پس از كشته شدن ذوالكلاع وشهادت عمار
یاسر، عمروعاص خطاب به معاویه گفت: من نمیدانم به قتل كدام یك ازا ن دو باید خوشحال شوم، به قتل
ذوالكلاع یا عمار یاسر؟ به خدا قسم اگر ذوالكلاع بعد از قتل عمار یاسر زنده میبود تمام اهل شام را به
جانب علی علیه السلام بازمی گرداند. (۸)
۷- وقعه صفین، صص۳۳۶- ۳۳۲; شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج۸، صص ۲۲-۱۶.
۸- كامل ابن اثیر، ج۳، ص۱۵۷.
:: مرتبط با:
سیاسی ,